تبلیغات
منتظران مهدی - قصه زمین
منتظران مهدی
جمعه 30 اسفند 1387 :: نویسنده : آرش رضایی

سلام

بچه های من! سلام. مرا می شناسید؟ من مادر شما هستم. من زمین ام. همین زمین که شما روی آن زندگی می کنید. من مادر همه آدمها هستم. می خواهم امروز برای شما، یک قصه دنباله دار بگویم. خوب گوش بدهید.

سلام

بچه های من! سلام. مرا می شناسید؟ من مادر شما هستم. من زمین ام. همین زمین که شما روی آن زندگی می کنید. من مادر همه آدمها هستم. می خواهم امروز برای شما، یک قصه دنباله دار بگویم. خوب گوش بدهید. من عمر درازی دارم. شما آدمهای هشتاد ساله، نود ساله، صد ساله دیده اید؟ پای صحبت آنها نشسته اید؟ دیده اید که چقدر حرف دارند؟ دیده اید که چه قصه های جالبی برایتان تعریف می کنند؟ قصه هایی که گاهی شما را می خندانند، و گاهی شما را به گریه می اندازند. حالا می دانید من چند سال عمر دارم؟ صد سال؟ نه، بیشتر. دویست سال؟ نه، بیشتر. پانصد سال؟ باز هم بیشتر. هزار سال؟ هنوز هم بیشتر. چهار هزار سال؟ پنج هزار سال؟ سن دقیق مرا خدا می داند. همین قدر بدانید که از شش هزار سال بیشتر است. خوب، من لا اقل به اندازه شش هزار سال قصه دارم که به شما بگویم: قصه های پر شادی، قصه های پر غصه، قصه خوبی ها، قصه بدی ها، قصه مردم شرق، قصه مردم غرب. من، مثل یک مادر، قصه همه فرزندانم را به یاد دارم. کارهای خوب و بد همه آنها را به یاد دارم و فراموش نمی کنم. همه قصه های من راست و درست است، نه مثل افسانه هایی که از بعضی شنیده اید. اگر بخواهم همه قصه های بچه هایم را به شکا بگویم، خسته می شوید. چون من به اندازه عمر خودم حرف دارم، یعنی شش هزار سال یا بیشتر. کدام یک از شما این قدر حوصله دارید که پای حرفهایم بنشینید؟ به حرف من می خندید؟ خودم می دانم که فعلا کسی پیدا نمی کنم. اما یک روز بالاخره این کار را می کنم: روز قیامت. آری، من روز قیامت، همه کارهای بد و خوب شما را بازگو می کنم.خودتان را آماده کنید که برای آن روز، به قصه های امروز من گوش بدهید. این را گفتم که مواظب کارهای خودتان باشید. حافظه من خیلی قوی است. همین طور که کارهای خوب شما را فراموش نمی کنم، کارهای بد شما هم از یادم نمی رود. سعی کنید که از شما فقط کارهای خوب ببینم.

اما امروز، فقط چند قصه کوتاه برایتان می گویم. گوش بدهید بچه هایم...

1-روزهای تنهایی

یکی بود، یکی نبود. من بودم و آسمان و خورشید و ماه و روزها و شبها که می آمدند و می رفتند. خبرهایی در دنیا بود که نمی توانم به شما بگویم. فقط همین قدر بگویم که آن روز می دانستم که خدای مهربان، چند هزار سال پیش از من، افرادی آفریده است. و مرا هم به خاطر آنها آفریده است. یعنی بدون آنها، من هم به وجود نمی آمدم. [1] من آنها را نمی دیدم، ولی احترام آنها را داشتم، همان طور که شما به پدر و مادر خود احترام می کنید. نه تنها من، بلکه آسمان، خورشید، ماه، ستاره ها، درختها، کوهها، دریاها، دشت و صحراها، همه و همه، با این احترام، به این اشخاص نگاه می کردند. روزی از آن روزهای تنهایی، دیدم که یک مهمان آمد، مهمان عزیزی که اسمش آدم بود، همان آدم که پدر بزرگ همه شما است.

به من گفتند که او پیغمبر خدا است، و خدا او را برای هدایت مردم به زمین فرستاده است. به من خبر دادند که خدای مهربان به همه فرشته هایش دستور داده که برای احترام و بزرگداشت مقام آدم، در برابر او سجده کنند. این سجده، خیلی مهم بود، چون آدم، پدر پیغمبر بزرگی بود که در آینده مهمان من می شد. و جانشینی داشت که پسر عموی این پیغمبر بزرگ و داماد او بود. همین طور دخترش و دو نوه اش که به من گفتند: آن پیغمبر، این چهار نفر را بسیار دوست می دارد. و آن پیغمبر این قدر مقام و ارزش داشت که اسم آدم را به احترام او ابومحمد گذاشتند، یعنی: پدر محمد صلی الله علیه و آله. خلاصه، بچه های خوب خودم، آدم به زمین آمد. اما قبل از اینکه مهمان من شود، در آسمان بود، در کنار فرشته ها و همه خوبان خدا. آنجا هیچ مشکلی نداشت. اما تا مهمان من شد، همه مشکلاتش شروع شد. سالهای درازی به درگاه خدا گریه می کرد که مشکلاتش حل شود. می دانید، بچه ها؟ خدا دوست دارد که بنده هایش وقتی مشکلی پیدا کردند، به درگاه او دعا کنند، و از خدا بخواهند که راه حل به آنها نشان دهد. آدم هم پیغمبر خدا و بنده خوب خدا بود، و این دستور خدا را انجام داد. آدم، سالهای زیادی دعا کرد. تا اینکه روزی فرشته ای مهربان به او گفت: اگر می خواهی گرفتاری هایی که در دنیا داری برطرف شود، باید خدا را به این پنج اسم مبارک قسم بدهی. همان پنج اسم که در آسمان دیدی، و دیدی که نور آسمان بودند. [2] فرشته مهربان گفت: خدای بزرگ فرموده است: من، زمین و آسمان و همه موجودات دیگر را به خاطر این پنج نفر آفریده ام. هر کس را که دوست دارم، به خاطر این پنج نفر دوست دارم. و هر کس که با آنها مخالفت کند، اگر هزار سال هم دعا کند و عبادت کند، نه فقط به

او توجه نمی کنم، بلکه عذابش روز به روز زیادتر می شود. تو هم اگر مشکلی داری، باید از راه اینها وارد شوی. من - مادر پیر شما - هر چه این حرفها را بیشتر می شنیدم، مقام این پنج نفر بیشتر برایم روشن می شد. آرزو می کردم کاش روی اینها را می دیدم، کاش پایشان را می بوسیدم، و میزبان آنها می شدم. همه وشحالی و دلخوشی من به این بود که روزی میزبان این پنج بزرگوار هستم. نمی دانستم این مهمانی چه روزی است، ولی می دانستم بالاخره انجام می شود. از همان روز، خودم را برای میزبانی و پذیرایی از آنها آماده کرده بودم که...





نوع مطلب : قصه زمین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : آرش رضایی
صفحات جانبی
نظرسنجی
آیا حاضر به خرید پک های نرم افزار (لرد-کینگ-دانشمند)با تخفیف 20درصد از این وبلاگ هستید؟







آیا حاضر به خرید پک های نرم افزار (لرد-کینگ-دانشمند)با تخفیف 20درصد از این وبلاگ هستید؟







آیا حاضر به خرید پک های نرم افزار (لرد-کینگ-دانشمند)با تخفیف 20درصد از این وبلاگ هستید؟







برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :