تبلیغات
منتظران مهدی - سفینه نجات
منتظران مهدی
شنبه 21 آذر 1388 :: نویسنده : آرش رضایی

سفینه نجات

آنچه تا بدینجا، بر آن گوش جان سپردید شمه ای بود ازرافت آن والا مقام آنهم در آن زمان که خلق و خوی زیبایش همچون جمال دلارایش مستور و محجوب است و این همه نور و ضیاء پرتوئیست از روزنه ای و رایحه ای است که از میان هزاران حجاب به مشام جان می رسد و ما سخن را در این فصل با نقل حکایتی به پایان می بریم ، بدان امید که بی پرده به زیارت آفتاب نائل شویم.

سفینه نجات

آنچه تا بدینجا، بر آن گوش جان سپردید شمه ای بود ازرافت آن والا مقام آنهم در آن زمان که خلق و خوی زیبایش همچون جمال دلارایش مستور و محجوب است و این همه نور و ضیاء پرتوئیست از روزنه ای و رایحه ای است که از میان هزاران حجاب به مشام جان می رسد و ما سخن را در این فصل با نقل حکایتی به پایان می بریم ، بدان امید که بی پرده به زیارت آفتاب نائل شویم.

از مرحوم ملا علی رشتی نقل کرده اند که فرمود: از زیارت کربلای معلی باز می گشتم ، سوار قایقی شدم که عده ای از اهل حله نیز بر آن سوار بودند، آنها مشغول شوخی و خنده بوده وجوانی را استهزاء می کردند و مذهبش را مسخره می گرفتند، اماجوان با سکینه و وقار، به آنان اعتنائی نمی کرد، آنچه جای تعجب بود آنکه با این همه ، هنگام صرف غذا با آنان همراه شد و بر سفره ایشان نشست ، منتظر فرصتی بودم تا از حقیقت امر جویا شوم.

قایق در بین راه به جائی رسید که آب رودخانه کم شده بالاجبارهمه پیاده شدیم و در کنار رودخانه به راه افتادیم ، فرصت رامناسب دیدم خود را به جوان رسانده در صحبت را گشودم وعلت مسخره کردن آنها را جویا شدم.

جوان گفت: اینها همه از اقوام من هستند که از اهل سنت اند،پدرم نیز سنی بود اما مادری داشتم شیعه و محب خاندان عصمت (ع) و خود در حله سکونت دارم و شغلم روغن فروشی است و جریان من از آنجا شروع می شود که سالی برای خرید روغن به همراه قافله ای به اطراف مسافرت کردیم بعد ازانجام کار در مسیر بازگشت قافله برای استراحت در بیابانی موقتا توقف کرد تا قدری خستگی راه را بگیریم و دوباره به راه ادامه دهیم ، در این حین خواب مرا ربود و چون بیدار شدم نه قافله ای دیدم و نه نشانی از او.

تا چشم کار می کرد بیابان بود و سوز و گرما، راه را بلد نبودم ومنطقه را نمی شناختم ، ترس سراپای مرا به لرزه درآورد اماماندن را صلاح ندیدم ، شب در پیش بود و گرسنگی و عطش...

روغنها را بار زدم و به راه افتادم ، یکه و تنها بیابان را طی کردم اما گویا هر چه می روم دورتر می شوم و هر چه می جویم بیشترگم می کنم ، سختی و گرما، تشنگی و ترس از مرگ از چهار سونهیبم می زدند، مضطر شدم با خود گفتم به بزرگان دینم متوسل شوم و از آنها کمک بگیرم و چون سنی بودم اولی را صدا زدم والتماسش کردم اما خبری نشد، به دومی متوسل شدم از او هم کاری ساخته نگشت و یکی یکی اما هیچ...

ناگهان چیزی به یادم آمد، آن قدیمها مادرم می گفت: ما یک امام داریم که هر کس او را صدا کند جوابش را می دهد و هر که از او یاری بطلبد یاریش می کند بی پناهان را پناه است وضعیفان را دستگیر و اوست هادی هر گمشده...

اما او را نمی شناختم ولی آنگونه که مادرم او را می ستود و ازرافتش می گفت روزنی از امید در دلم گشوده شد، با خدای خود عهد کردم که اگر مرا جواب داد شیعه خواهم شد، و برقدمهای کرمش گونه خواهم سود، و بر درگاه لطفش تا ابدخواهم بود.

بی امان ناله زدم و نام مقدسش را که از مادر به یادگار داشتم برزبان راندم و آن صحرای مرده را با نوای [یا ابا صالح المهدی ادرکنی] به وجد آوردم ، چنان از نامش سرمست بودم که سوزعطش از یادم رفت و آنسان گرم عشق بازی با یادش که ندانستم از کدامین سوی آمد تا خانه اش را جویم و یا نشانی ازکویش یابم و...

در کنارم چون سرو خرامان قدم بر می داشت ، طایری طوبی نشین همصحبت زاغی گشته بود، گرمی محبتش را به جان لمس می کردم و کلامش را با قلم سوز بر صفحه دل می نوشتم ومحو طلعت چون قمرش بودم...

از گذشته ها نفرمود، و دری ازآینده به رویم گشود که سعادت را در آن یافتم.

فرمود: شیعه شو...

و هزاران حرف که از نگاهش خواندم وبسیار نکته ها که از کلامش آموختم...

چون زمان جدائی رسید آتش فراق را دیدم که شعله به دامن عطش می انداخت و هجران را یافتم که خاکستر مرگ به بادمی داد، گفتمش از عطش به تو روی آوردم و از مرگ به توپناهنده شدم و چون تو می روی دامن که بگیرم و از فراقت به که شکوه کنم؟ چه زیبا آمدنی بود و چه جانکاه رفتنی! فرمود: اکنون هزاران دردمند و بیچاره در اطراف عالمند که مرامی خوانند و من نیز به سوی آنان می روم.

این کلام را شنیدم و کسی را ندیدم جز صحرا و سوز و تیغ راه...

و از دور درختانی که نشانی از آب بود و آبادی.[1] .

پس ای عزیز، دیدی که چگونه آنکه را عمری از او جدابود، راهش داد و به لذت دیدار روحش بخشید و به فیض لقاءمفتخرش ساخت ، تو نیز به دامن مهرش چنگ بزن و حلقه کرمش بر در بکوب ، و آستان لطفش به گونه بساب که اگراقیانوس عفوش به خروش آید بار سفینه های گناه را غرق خواهد کرد، و بادبانهای هوا و هوس را درهم خواهد شکست و تو را به ساحل انسش خواهد رساند و....





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : آرش رضایی
صفحات جانبی
نظرسنجی
آیا حاضر به خرید پک های نرم افزار (لرد-کینگ-دانشمند)با تخفیف 20درصد از این وبلاگ هستید؟







آیا حاضر به خرید پک های نرم افزار (لرد-کینگ-دانشمند)با تخفیف 20درصد از این وبلاگ هستید؟







آیا حاضر به خرید پک های نرم افزار (لرد-کینگ-دانشمند)با تخفیف 20درصد از این وبلاگ هستید؟







برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :